سلام
ما را نمیبینید گویا بسی خوشیداااااااااااااااااااااا...
بگو لفظ قلم حرف نزنی میمیری؟
میدونم الان این جمله تو ذهنتون رفت ......
آری میمیریم....
من نبودم.............
آخه هر جا میری میزنه من آومدم
من گفتم یه چیز نو در وکنم....
خوب کجا بودیم آره این مهمه
ما یه پسر خاله داریم از
اون هفت خط آی روزگار 3 سالی میشد آقا عاشق شده
بود شدید اونطوری که این چند وقته منو میدید میگفت
نازی....
منظورش این نبود من نازمااااااااااا البته من
ناز میباشم اما منظور دوست دخیش بود....
خلاصه بعد از سربازی و آش خوری تصمیم گرفت
به همه بگه نازیو میخواد القصه چون روش نمیشد...
جون عمش
با من دردو دل کرد و از من کمک
خواست من هم تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که طی یک عملیات از جان گذشتگی تلفنو برداشتمو آقا سیر تا پیازو واسه خاله جان ویگولنزجگ
آری ..گفتن من همانو دادو هوار خاله جان همان....................................................
غلط کرده پسره جوجه آخه بزار اون تیکه پوسته تخم مرغت از سرت بیفته بعدا مگه من بزارم ال میکنم
بل میکنم به باباش میگم...................................

اااا خاله.. من میگفتم شما خیلی باکمالاتید با شعور.. درکتون زیاده حالا اینا رو میگی
خلاصه اونقدر گفتم تا خاله شرمگینو ناراحت شدو کمی هم خجالت باعث
شد رو کنه که دختره نمیدونم کدوم ننه مرده ایو میخواسته برا شهرام بگیره ولی خوب طی میانجی گری های ارشادانه من مامانه حل شد و اما پدر....
این یکیو من نمیتونستم آخه این شوهر خاله گرام بنده
اوه اوه نگم بهتره من خدایش موندم این شهرامه چطوری سر به بالین سلامت گذاشته از بس باباهه..............................
بیخیال
این کار من نبود ...بوداااااااااا ..گفتم بزرگتری گفتن
کوچیک تری گفتن بزار این فیضو بقیه ببرن........
اماآخرش خوده گردن شکسته ننه مردم مجبور شدم
سعادت شهادتو بپزیرم منم دل به دریا زدم انگار
میخواستم برم خواستگاری برا خودم.................
رفتم مغازه آقای مستوفی....بعد از کلی مقدمه چینی
دیگه آمپر چسبوندم(منظور عصبانی شدیم)رک گفتم شهرام میخواد زن بگیره............
وپشت میز سنگر گرفتم
اول کمی فکر بعدش ....نه داد نه بیداد ..
.پس هنوز نازنینو میخواد..........


برق از کلم پرید گفتم من من نمیدونم خوب اسمشو نه
خوب
که باباهه گفت خودم میدونم بعد از تعریفایی که کرد این پسر خاله دم به تله داده بودو قبل از تموم شدن سربازی طی یک عملیات فضولی بابا هه فهمیده بود پسر ناخلفش با دختری میگردد و البته از عشق بالای اونا هم خبر داشت چون بعد این مدت هنوز اونا با هم بودن و کلا باباهه خیلی منطقی برخورد کرد خدایشش با اون همه رفتار خشن و استبدادی از موستوفی گرام فکر میکردم نازی خانوم باید گل سفید ببره بهشت زهرا.....
و اما ازدواج ...باورم نمیشداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اما قضیه به خوبی حل شد اون دختره ور پریده
هم جوری مخ خانواده رو زده بود که من به زرنگ بودن خودم شک کردم........ و در ولادت با سعادت
حضرت علی زیر پارچه سفید که نه
تو محضر نازی خانوم بله رو گفتو با سر رفت تو چاه....

مراسم جشنو رقاصی بعثت پیامبر.......................
جالبیش این که این شهرام نامردی نکردو به همه گفت
من پایه های زندگیشو گذاشتم خودتون فکر کنید چه رشادتی کردم و تا اکنون روز یکشنبه 30 تیر
افرادی به من مراجعه کردن واسه ازدواج که راشون بندازم (پیش خودمون باشه ها هیچکس نیومده )اما میاند آینده نگر باشید